از آنجایی که ما هم یک فتحی هستیم و یک وبلاگ نویس نمی توانیم ببینیم که اقوام عزیزمان سریال بسازند و ما برایشان مدح و ثنا نکنیم و چون ایرانی ها از هر چه لذت ببرند آنرا طنز می سازند ما نیز آمدیم طنازی کنیم که یهو دیدیم ما را در زمانی که مزه عطا می فرمودند حادثه ای عارض شده بود که بنا بر این برهان بر صفش نرسیده و بسی بیمزه گشته ایم برای همین چشم شما را دور دیده از روزنامه قدس مطلبی را کش رفتیم بدین مظمون :
چنان كه من در مورد اين سريال فكر مي كنم يك سؤال فلسفيانه در ذهن من موجود مي باشد كه چرا اسم اين سريال «ميوه ممنوعه» مي باشد؟
بعضي وقتها اين سؤال من فلسفيانه تر مي شود كه اصلاً ميوه اين سريال چه كسي مي باشد و چرا ممنوع مي باشد؟
داداش نابغه من كه همان «آقا زاده» مي باشد، معتقد مي باشد اين سريال كاملاً مفاسد اقتصادي مي باشد، چرا كه ميوه قابل احتكار و قابل مفاسد اقتصادي كردن مي باشد، بنابراين در بازار خيلي خيلي گران مي باشد و هدف سازندگان سريال دادن اين پيام اقتصادي به موخاطبها مي باشد كه ميوه براي خيلي ها ممنوعه! يا منظور همان مي باشد كه ميوه خوردنش ممنوع است! علاوه بر اين او اعتقادمند مي باشد كه در اين سريال هيچ كالاكتر و بازيگر ميوه مانند وجود ندارد، اما پدرجان ظرافتي به داداش من مي گويد: «تو خنگول هستي و مونتقد هنري خوبي نمي باشي و اصلاً جنس را درست نمي شناسي، مگر نمي بيني آن بازيگره چقدر هلو مي باشد؟
پس ميوه ممنوعه سريال همان بازيگر مي باشد.
داداش نابغه من بعد از فكريدن هاي بسيار مي گويد: «آهان، منظورتان از هلو همان قلدر گنده بك است كه كارهاي جلال فتوحي را برايش انجام مي دهد و دعوا راه مي اندازد؟»
پدر ظرافتي من در حالي كه به پيشاني اش مي كوبد، مي گويد: «خاك بر سرت! وقتي خدا هوش را تقسيم مي كرد غايب بودي، خب بي بته! وقتي سليقه را ميان بنده هاي خدا تقسيم مي كردند تو كدام گور رفته بودي و چكار مي كردي؟»
و داداش نابغه من دفترچه خاطراتش را ورق مي زند تا ببيند آن روز سرگور چه كسي رفته بوده است؟!
آبجي صبيه من اعتقادمند مي باشد كه همه كارهاي آدمهاي اين سريال ممنوعه مي باشد و گرنه چرا دختر حاج يونس فتوحي برود بي اجازه با يك مرد بيوه ازدواج كند؟ فكر مي كنم منظور آبجي من از مرد بيوه همان مرد شوهردار مي باشد!!
به قول آبجي من بايد نام اين سريال را «بيوه ممنوعه» مي گذاشتند چون همه آدمهايش دارند با زن هايشان قهر مي كنند و يواش يواش بيوه مي شوند!
آبجي من خيلي معتقد مي باشد كه اين سريال گود و عميق مي باشد و بهترين كالاكتر آن همانا «جلال» مي باشد كه خيلي پدرسوخته مي باشد و حتي مي شد اسم سريال را «بيوه پدر سوخته» هم گذاشت.
عموي من معتقد است كالاكتر «جلال» چون خيلي «مارمولك» مي باشد قابل پخش نمي باشد. او مي گويد جلال مرا ياد يكي از همكاران اداره مان مي اندازد كه بدون رفتن به جبهه و جنگ هفته اي يك مرتبه شيميايي مي شد و در محل كار غش مي كرد.
دايي من معتقد مي باشد «ميوه ممنوعه» يك سريال مزخرف، بي حيايي و بي ناموسي مي باشد. چون بعضي از ميوه هايش، حركت هاي «اروتيك ديناميك» از بدن شان خارج مي شود و نسل جوان و نوجوان و پيرمردها را منهدم مي كند !من فكر مي كنم منظور دايي من همان پدر هستي خانم است كه از خودش مرده نمايي درمي آورد و با آن سبيل هايش كه مثل دسته دوچرخه من است، تند و تند سيگار مي كشد. پس نتيجه مي گيريم سيگار كشيدن يك عمل غيراخلاقي و اروتيك ديناميك است كه مي تواند مخاطبان را منهدم كند.
مامان جان من معتقد است اين سريال بدآموزانه مي باشد و از فيلمهاي صحنه اي هم بدتر است !چون يك مرد 60 ساله بي حيا فيلش مي خواهد برود به هندوستان! ولي مامان جان من اشتباه مي كند چون توي اين سريال اصلاً فيل حضور ندارد و حاج يونس فتوحي هم بنز مدل بالا دارد نه فيل. من به مامان جانم مي گويم احتمالاً شما اين سريال را با «بامبو» فيل پرنده يا «سندباد» اشتباه گرفته ايد، اما مامان من با عصبانيت توي سر من مي زند و مي گويد: اين فضولي ها به تو نيامده فسقلي، حالا بگذار سريال به قسمت هاي آخرش برسد فيلش را هم مي بيني و من نتيجه مي گيرم كه آدم نبايد در قرن 21 فيل داشته باشد و اگر هم داشته باشد نبايد آن را به هندوستان بفرستد بلكه بايد بدهد به باغ وحش تا بقيه مردم هم آن را از نزديك ببينند. مامان جان من هميشه موقع نگاه كردن اين سريال با پدر ظرافتي كل كل مي كند و در حالي كه او را غضب آلودناك نگاه مي كند با «قدسيه» خانم همتاز پنداري مي كند!
اما پدر ظرافتي معتقد مي باشد اين سريال و بازيگر و ميوه هايش بيست و باحال مي باشد. پدرم معتقد مي باشد اصولاً ميوه هر چقدر ممنوعه باشد كيفش بيشتر مي باشد و آدم را حليص تر مي كند!
در اين مواقع در خانه ما دعواي هنري راه مي افتد و مامان جان با كفگير آشپزخانه مي آيد و تلويزيون را مي زند روي شبكه خبر و بعد همانطوري كه خبر گوش مي كند، نقد سريال را حالي پدر ظرافتي مي كند !به قول مامان اينجوري كه مي شود، پدر ظرافتي حالش جا مي آيد و هر چه ميوه مثل هلو، خربزه، سيب و هستي و عاشقي، هست همه را فراموش مي كند. پدر ظرافتي معمولاً وقتي نقد مامان جان تمام مي شود مي گويد: «دلت خوشه زن، اين قدر داريم غم توشه كه عاشقي مون فراموشه»!
من از اين سريال درسهاي عبرت زيادي مي گيرم. مثلاً مواظب مي باشم كه پولدار نشوم و اگر شدم 60 سالم نشود و اگر 60 سالم شد مواظب باشم در كارخانه با هيچ كس شريك نشوم!
من از سريال نتيجه مي گيرم كه هيچ وقت «جلال» نشوم. من از سريال نتيجه مي گيرم كه آدم بايد به عجايب روزگار و شگفتي هاي «هستي» خيلي دقت كند، اما فقط دقت كند!
من نتيجه مي گيرم آدمها همه مثل ميوه هستند. هر كدام طعم و خواص متفاوتي دارند و قيمت شان با هم فرق مي كند، اما به قول پدر ظرافتي هيچ ميوه اي مثل «هلو» نمي شود…
(مامان جان من الان با كفگير مي كوبد پشت دست من و مي گويد: «تو غلط مي كني از اين سريال نتيجه بگيري… پاشو برو پي درس و مشقت!)

